فريدون بن احمد سپهسالار

162

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

و فرمود كه : اين شخص نمىداند كه عروق بهاء الدين ولد گرداگرد تربت را فروگرفته و جسم مبارك او درين مرقد مدفونست ؟ در حال آن سوار را اسبش به زمين زده ، چندانى نكشيد « 1 » كه پاره‌پاره‌اش كرد ، تا بىادبان راه و مغروران جاه آگاه شوند و عبرت گيرند و از غيرت اوليا هراسان باشند و از سر غرور گستاخى و جرأت نكنند . بد ز گستاخى كسوف آفتاب * شد عزازيلى ز جرأت رد باب همچنان منقولست كه تصرف حضرت بهاء الدين ولد در حق مريدان خود به مثابتى بود كه بسر وقت شيخ درآمدندى ، فرمودى كه : با چشمان آلوده به روى من نگاه مكنيد و چشمهاى خود را بفرات عبرات فروشوئيد ، پس آنگاه به روى مردان حق نگاه كنيد ، تا مگر شعاع آن انوار غيبى را توانيد ديدن و همچنان خطاب كردى كه : اى فلان تو در راه بر روى شاهدى نظر انداخته‌اى ، « زناء العيون النظر » ، از صحبت ما غيبت كن و يكى را فرمودى كه : تو كودكى را تفرج كردى ، خود را طهارت ده ، حضرت اللّه قدوس و طاهرست و متطهران را دوست مىدارد كه : « إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ » . چشم آلوده مكن در خد و خال * كان شهنشاه بقا مىآيد ور شد آلوده به اشكش مىشوى * زانكه آن ز اشك روان « 2 » مىآيد در خبرست كه شيخ حجاج نساج كه به مرتبهء « لا يعرفهم غيرى » رسيده بود بعد از وفات بهاء الدين ولد به جامه‌بافى مشغول مىشد و نانهاى محقرهء فقرا را خريده ، در آب خيسانيدى و شب از آن افطار

--> ( 1 ) - در اصل : كشيد ( 2 ) - در اصل : اشك روان